جمعه سوم خرداد 1387
نفت و توهماتی که داشتیم
يکصد سال نفت ايران و يک قرن توهم
صادق زيباکلام
درست يکصد سال پيش يعني در سال 1908 (ارديبهشت 1287 هجري شمسي) يا دو سال بعد از پيروزي انقلاب مشروطه بود که نخستين چاه نفت در ايران در مسجدسليمان به نفت رسيد. ظرف اين يک قرن، نفت در ابتدا به آهستگي وارد اقتصاد ايران شد. في الواقع در سال هاي نخست کشف نفت در ايران، اعضاي دولت ايران متوجه نشده بودند که چه گنج گرانبهايي در جنوب کشورشان پيدا شده. نخستين بار طي سال هاي جنگ جهاني اول (1918-1914) بود که ايرانيان به تدريج متوجه شدند نفت چه نقش بسزايي در صنعت کشورهاي پيشرفته دارد. آنقدرها طول نکشيد تا ايرانيان حتي دريافتند نفت ايران چه نقش استراتژيکي در پيروزي انگلستان و متحدينش در جنگ با آلمان داشته است.
از اين مقطع به بعد بود که ايرانيان به تدريج به فکر منافع و درآمد بيشتر از اين گنج سرشار افتادند. نخستين مشکل ما پيرامون نفت آن است که فکر مي کنيم دولتمردان و مسوولان گذشته در عصر پهلوي و قبل تر از آن در عصر قاجار همگي مشتي افراد جاهل، خيانتکار و وطن فروش بودند که يا اساساً ارزش نفت را نمي دانستند و نمي دانستند که اين ماده چه نقشي در به حرکت درآوردن چرخ صنايع کشورهاي پيشرفته دارد، يا مي دانستند اما به دليل وابستگي به استعمار و قدرت هاي بيگانه و گرفتن مزد و پاداشي از آنها مصالح ملي را به آنان فروختند.
قدر مسلم آن است که رجال و شخصيت هاي سياسي ما در گذشته جملگي «فرشته» و سمبل ايثار و فداکاري در راه کسب منافع ملي و استيفاي حقوق ملت نبودند، اما بسياري از ايرانيان نيز در حد توان خود تلاش کردند تا بتوانند درآمد بيشتري از نفت را نصيب ملت کنند، اما واقعيت آن است که نمي توانستند، چون ناتوان بودند و با قدرت عظيم امپراتوري بريتانياي کبير طرف بودند.
برخلاف تصور رايج از نخستين سال هايي که رجال ما، که آن زمان دولتمردان قاجار بودند، متوجه شدند که انگلستان چه ثروت عظيمي را دارد از دولت ايران مي برد، شماري از آنان تلاش کردند سهم ايران را از درآمد هنگفتي که انگلستان مي برد افزايش دهند، اما مشکل اين بود که رابطه ميان ما و انگلستان در چارچوب قراردادي به نام امتياز دارسي مشخص شده بود. طبق امتياز دارسي دولت ايران هيچ گونه سرمايه گذاري نمي کرد و در ضرر و زيان دارسي هم شريک نبود. دولت ايران فقط در سود دارسي به ميزان 16 درصد شريک بود.
ديگر آنکه ما تصور مي کنيم مسوولاني که قرارداد دارسي را بستند و امتياز کشف، استخراج و بهره برداري از نفت را به مدت 60 سال به دارسي واگذار کردند، جملگي مزدور، خائن، سرسپرده، ناآگاه، فاسد و ... بودند. ممکن است بسياري از رجال قاجار همه اينها بودند، اما برخي نيز انسان هايي وطن پرست، شريف و با شخصيت بودند که مصالح و منافع ملي برايشان در صدر اولويت ها قرار داشت.
از ديد بسياري از مسوولان ايران که وارد مذاکره با نمايندگان دارسي در ايران شدند، اتفاقاً آن امتياز يا آن معامله خيلي هم بد نبود. قبل از دارسي چندين خارجي ديگر، روسي، هلندي و ... هم به جست وجوي نفت در ايران برآمده بودند و جملگي يا همه ثروت و دارايي شان را روي جست وجوهاي بي حاصل براي نفت در ايران گذاشتند يا پس از چند سال تلاش و هزينه بالا دست خالي ايران را ترک کردند يا آنکه با مقداري قرض و به حالت ورشکسته کار را رها کردند.
از نظر امناي دولت ايران هيچ معلوم نبود که دارسي هم به سرنوشت قبلي ها گرفتار نشود؛ همه چيزش را ببازد و ورشکسته از ايران خارج شود. تصوري که خيلي هم پرت نبود. في الواقع از سال 1901 که دارسي امتياز نفت در ايران را از شاه قاجار گرفت تا سال 1908 که نخستين چاه به نفت رسيد، دارسي بسيار در ايران خرج کرده بود.
مقدار زيادي هم به دولت انگلستان بدهکار بود، مقدار ديگري هم به بانک هاي انگليسي بابت وام هايي که از آنان گرفته بود، بدهکار شده بود. براي جلوگيري از ورشکستگي و به دست آوردن پولي که بتواند کار را در تپه ماهورها و در بيابان هاي خشک و سوزان و بي آب و علف خوزستان ادامه دهد، مقدار زيادي از سهام شرکتش را به دولت انگلستان فروخته بود اما هفت سال در بيابان ها و تپه ماهورهاي شني و داغ خوزستان به دنبال نفت گشتن و از حفر يک چاه به حفر چاه ديگر رفتن، رمق دارسي را کشيده بود. سرانجام نيز در اوايل سال 1908 او تصميم مي گيرد که ادامه فعاليت را در ايران متوقف سازد.
به پرسنل شرکت در ايران تلگراف مي شود که احداث چاه جديد را متوقف کنند، چاه هايي را که تازه آغاز به احداث شده رها کنند و ابزار و وسايل شخصي شان را جمع آوري کرده و به تدريج آماده خروج از ايران شوند. في الواقع نخستين گروه از پرسنل شرکت هم از ايران خارج شده بودند و مابقي هم در انتظار نوبت براي خروج از ايران به سر مي بردند. چند ماه بعد از دريافت تلگراف خروج از ايران بود که از قضاي روزگار آخرين چاه حفر شده در عمق نزديک به 300 متري زمين به سفره عظيمي از نفت رسيد و نفت و گاز در ارديبهشت سال 1287 به ارتفاع چند ده متري هوا فوران کرد.از اين رو از نظر دولت ايران قرارداد دارسي خيلي هم بد نبود. ايران نه هزينه يي مي پرداخت، نه سرمايه گذاري مي کرد و نه در ضرر و زيان شريک بود. اگر هم شرکت به نفت مي رسيد ايران 16 درصد از سود خالص شرکت را دريافت مي کرد. از نگاه «توهم توطئه» کار امناي دولت ايران در امتياز دارسي جنايت عظيم و ظلم فاحشي در حق ملک و ملت بود. از همان منظر کسب امتياز دارسي يکي از توطئه هاي پيچيده، سازمان يافته و کاملاً حساب شده استعمار، استکبار و صهيونيسم بين الملل بود. اما از منظر واقعيت هاي آن زمان امتياز دارسي صرفاً يک جور معامله ريسک پذير تجاري بود. ممکن بود مي گرفت ممکن هم بود که نمي گرفت؛ همچنان که در عالم واقعيت تا پاي نگرفتن هم پيش رفت.
از زماني که ايرانيان متوجه شدند نفت ثروت عظيمي عايد انگليسي ها کرده به تکاپو افتادند تا سود ايران را از اين گنج شايان بيشتر کنند. وقتي نخستين مراجعات و تقاضا براي افزايش سهم سود يا درآمد بيشتر ايران از نفت مطرح شد، انگليسي ها ايرانيان را حوالت دادند به مفاد امتيازنامه دارسي.
شايد بسياري از ايرانيان براي نخستين بار که آن قرارداد را به گونه يي جدي مطالعه مي کردند، نتيجه مطالعه شان روشن بود، طبق اصول يا مفاد قرارداد، شرکت صرفاً موظف بود 16 درصد از سود حاصل از عملياتش را به ايران بدهد و نه هيچ چيز بيشتر. به علاوه شرکت پس از 60 سال کليه تاسيسات را به دولت ايران واگذار مي کرد. مشکل ديگر آن بود که محاسبه ميزان سود خالص امر ساده يي نبود. به عنوان مثال شرکت مدعي مي شد که وامي دريافت کرده و از بابت آن بهره بانکي مي بايستي بپردازد.
شرکت ميزان بهره را از سود خالص کسر مي کرد و در نتيجه سود شرکت پايين مي آمد و 16 درصد ايران نيز کاهش پيدا مي کرد. نخستين اعتراض ايرانيان به نحوه محاسبه سود خالص بود. جداي از ضعف دولت ايران در برابر دولت بريتانيا، مشکل ديگر فقدان ثبات در ايران بود. به دليل بي ثباتي سياسي که در نتيجه شرايط پرهرج و مرج اقتصادي و اجتماعي به همراه ضعف دولت مرکزي که در دو دهه نخست قرن بيستم در ايران ايجاد شده بود، دولت ها به سرعت در ايران در آن سال ها تغيير مي يافتند. سه، چهار يا شش ماه ميانگين عمر دولت ها بود. با تغيير دولت، مسوول مذاکرات نفت که در آن سال ها وزير اقتصاد و دارايي بود نيز تغيير مي يافت و چه بسا وزير جديد خيلي توجهي به موضوع نفت نمي کرد.
مقامات دولت ايران به تدريج دريافتند که در خصوص خيلي از اختلاف نظرهايي که با مديران شرکت پيدا مي کنند، مي توانند به قوه قضائيه انگلستان شکايت کنند. در ميان بهت و ناباوري مقامات ايراني، در چندين مورد دادگاه حق را به دولت ايران داد و تصميم گيري اش به ضرر شرکت انگليسي بود.
پندار ديگري که ما به آن دچار هستيم پيرامون نقش رضاشاه در انعقاد قرارداد 1933 (1312) است. تصور و اعتقاد ما بر آن است که اين قرارداد توطئه ديگر استعمار انگلستان بود براي تاراج بيشتر نفت ما. انگلستان به عامل خود (رضاشاه پهلوي) دستور مي دهد امتياز دارسي را لغو کند و به دنبال يک جنگ زرگري ميان تهران و لندن، قرارداد جديدي بسته مي شود که به مراتب از دارسي بدتر بود. از جمله اينکه مدت امتياز دارسي که 60 سال مي بود و در زمان انعقاد قرارداد 1933 (تقريباً نيمي از آن سپري شده بود) سي سال ديگر به مدت آن اضافه مي شود.
هر چند مدت قرارداد از 60 سال در قرارداد قبلي به 90 سال در قرارداد بعدي افزايش يافت، اما از جهاتي هم قرارداد 1933 بر امتياز دارسي ارجح بود. از جمله يکي از مهم ترين مسائلي که از نظر دولت ايران در قرارداد جديد آمده بود موضوع آموزش و به کارگيري پرسنل ايراني در رده هاي مهندسي و مديريتي صنعت نفت بود. في الواقع يکي از مشکلاتي که ايرانيان متوجه شده بودند گرفتار آن هستند اين بود که آنان علم و اطلاعي از وضعيت و عملکرد شرکت نداشتند.
اگر في المثل شرکت مي گفت در فلان سال ضرر کرده، ما مي پذيرفتيم چون هيچ طور نمي توانستيم بفهميم که آيا شرکت درست مي گويد يا خير، چرا که ايرانيان در صنعت نفت اغلب کارگران ساده، باغبان، آشپز، نگهبان و حداکثر راننده بودند. بنابراين در قرارداد 1933 بندي گنجانده شد که براساس آن شرکت مقيد شد ايرانيان را آموزش داده و هرسال يک درصد مشخصي از ايرانيان وارد امور فني، مهندسي و مديريتي شرکت شوند. ايجاد دانشکده نفت آبادان که امروزه يکي از مهمترين واحدهاي تربيت کادر فني و متخصص در صنعت نفت و گاز و پتروشيمي در کشور است، محصول اين بند بود که در قرارداد 1933 آورده شد.
نکته ديگر اين بود که به توصيه مشاوران انگليسي دولت ايران بهتر بود ايران مبناي محاسبه درآمدش را از سود خالص که گنگ و نامشخص بود، به حجم فروش تغيير دهد. ايران يک درصد مشخصي بر مبناي کل حجم نفتي که شرکت استخراج و از کشور خارج کرده بود مي گرفت. صرف نظر از آنکه شرکت چه ميزان سود يا زيان کرده باشد. مزيت مهم ديگر قرارداد 1933 بر دارسي آن بود که حق انحصار انگليسي ها در خصوص کشف و استخراج نفت در ايران از بين مي رفت و قلمرو شرکت نفت مشخص مي شد و دولت ايران حق داشت با شرکت ها و کشورهاي ديگر در خارج از قلمرو شرکت نفت همکاري داشته باشد. اختلاف و برخورد ميان شرکت نفت و به تبع آن دولت انگليس با رضاشاه نيز بر سر نفت ساختگي نبود. رضاشاه ابتدا به دنبال ملي کردن نفت برآمد و قرارداد دارسي را يکجانبه لغو کرد اما نتوانست در برابر قدرت انگلستان بايستد و به قرارداد 1933 تن داد. اما همان طور که گفتيم آن قرارداد از برخي جهات بهتر از قرارداد دارسي بود.
شايد بزرگ ترين توهمي که نفت در ايران به وجود آورد ديدن دست انگلستان در پشت پرده هر رويداد و اتفاقي در کشور بود. ظرف يکصد سال گذشته، مسوولان و رهبران سياسي در ايران يکي پس از ديگري مخالفان خود را به انگلستان نسبت داده اند و پشت سر هر مخالف و مخالفتي، شبح نامرئي لندن را مي بينند. پهلوي ها، هم پدر و هم پسر مصداق کامل اين «بيماري» بودند. رضاشاه به شدت نسبت به انگليسي ها بي اعتماد بود و علي الدوام بر اين تصور بود که آنان دارند عليه وي توطئه مي کنند. اين ارث و ميراث بعدها به وليعهد و جانشينش محمدرضا پهلوي رسيد.
اگر رضاشاه تصور مي کرد که انگليسي ها عليه وي هستند، محمدرضا با همه وجود يقين داشت که انگليسي ها عليه وي هستند. خاطرات علم را که انسان مي خواند نمي تواند از اين احساس شاه دچار حيرت و شگفتي نشود.
او نه تنها بسياري از اتفاقات داخل کشورش را که خوشايند نبودند به انگليسي ها نسبت مي داد، بلکه بسياري از تحولات منطقه و جهان را هم به تحريک و اراده انگليسي ها مي پنداشت. تصور شاه نسبت به انگليسي ها و بدبيني عميق و گسترده وي به آنها به حدي بود که علم در بسياري از مواقع احساس مي کرد که شاه واقعاً دچار نوعي بيماري شده است. اين فقط علم نبود که از احساس ترس و بي اعتمادي شاه به انگليسي ها به ستوه آمده بود. آنتوني پارسونز آخرين سفير انگلستان در ايران نيز از اين احساس و اعتقاد شاه که همه مشکلات و ناملايمات کشورش، همه شورش ها و ناآرامي ها زير سر انگلستان است، کلافه شده و به ستوه آمده بود. پارسونز در خاطراتش مي نويسد؛ من ديگر به گلايه هاي تمام نشدني شاه در خصوص نقش انگلستان در ايجاد آشوب ها و ناآرامي هاي دوران انقلاب عادت کرده بودم.
در ابتدا سعي مي کردم با او بحث کنم و مجابش نمايم که آخر انگلستان چه نفعي از اين مي برد که کشور شما دچار آشوب و التهاب شود يا شما از قدرت سرنگون شويد؟ اما به تدريج پي بردم که بي فايده است و اين اعتقاد که انگلستان پشت سر آشوب ها و ناآرامي ها در ايران است و در خفا با مخالفان شاه زد و بند کرده، آنچنان در شاه ريشه دوانيده که به هيچ روي نمي توان در آن تزلزلي به وجود آورد.
در جريان ناآرامي هاي دوران انقلاب در آبان ماه سال 1357 يک بار تظاهرکنندگان با پرتاب مواد آتش زا سعي مي کنند سفارت انگلستان را آتش بزنند. عصر آن روز پارسونز به ملاقات شاه مي رفته و طبيعي است که از حوادث آن روز صبح هم به شدت ترسيده بوده، هم دلخور. اما شاه با لحن نيشدار به پارسونز مي گويد؛ «ديديد در آتشي که خودتان روشن کرده ايد نزديک بود بسوزيد.» پارسونز که ديگر تحملش از نيش و کنايه هاي شاه طاق شده بود، عرف و ادب ديپلماتيک را به کنار گذارده و با خشم به شاه مي گويد اگر کسي به راستي فکر کند که دست انگلستان با دست مخالفان شما در يک کاسه است، جايش در تيمارستان است. (زيباکلام، مقدمه يي بر انقلاب اسلامي، چاپ هفتم، روزنه، 1386، صص 17-15)
نفت فقط در محمدرضا پهلوي اين روحيه را به وجود نياورده بود که انگليسي ها در ايران آن قدر بانفوذ هستند که هيچ امري بدون اراده آنان تحقق پيدا نمي کند. اين باور همچون روح سرگرداني تا به امروز با بسياري ديگر از ايرانيان همراه بوده و کم نيستند ايرانياني که دست پنهان انگلستان را در هر امر ريز و درشتي در اين کشور دخيل مي دانند.
